.
لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|
.

منم یه تقویم پر از زمستون
چله نشین دلی درب و داغون
سال کبیسه م و شگون ندارم
از هیچ کسی خاطره ای ندارم
جز یه نفر که درب و داغونم کرد
بره بودم .گرگ بیابونم کرد
اما دلم تو غربت بیابون
از راهی که رفته .نشد پشیمون
دل ای دل دیوونه کی قدر تو می دونه
برو فکر خودت باش
پر از گرگه زمونه
باز منتظر نشستی
آب می شی دستی دستی
تو هم باید مثل اون
دلش رو می شکستی دانلود کنید
--------------------------------------------------------
برای دریافت داستان لیوان شیر اینجا کلیک کنید
-------------------------------------------------------
افسانه جومونگ.....
بالاخره باپایان قسمت هشتاد و یکم سریال پر بیننده
جومونگ پرونده این سریال در شبکه سوم سیما بسته شد
برای تکرار خاطره مجموعه جومونگ لینک دانلود این سریال را
برای استفاده شما می گذارم...
.کلیپ مربوطه۱ کلیپ کیفیت بالا کلیپ مربوطه ۲ کلیپ کیفیت بالا کلیپ مربوطه ۳
کلیپ مربوطه(همراه با تیتراژ پایانی)۴ کلیپ مربوطه۵ کلیپ مربوطه۶
ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|
داستان شاهزاده زرین عذار
-یکی از شبها درویشی پیدا می شو د
یکی از شبها درویشی پیدا می شود. درویش شرح می دهد که گلرخ پریزاد قسمت شاهزاده زرین غذار نیست. چون یک سیب اند و خواهر و برادر و دختر هر شب می رود گلستان ارم خدمت خان صنم پریزاد دختر قادرشاه پادشاه پریان ،خان صنم پریزاد سر کردۀچهل هزار پریزاد است و قسمت زرین عذار . وسیله رفت و آمد گلرخ پریزاد صندوقچه ای است که مطعلق به حضرت سلیمان بوده و درویش به پسر که بازو بند میدهد . که او را نامرئی کند ، اما تاکید میکند که در گلستا ارم می رسد. خانم صنم پریزاد روی تختت لمیده ، ولی پرنده او زیر بال حضور پسر را اطلاع می دهد . و وقتی تهدید به قتل می شود . از پسر می خواهد که خود را آشکار کند . پسر دو تارش را به صدا در آورد(لایت موتیف) . حوری زعفران خواهر کوچکتر از زرین عذار میخواهد که در وصف او بخواهد
حوری لقا از شاهزاده زرینعذر مخواهد
خواهر وسطی ، حوری لقا نیز درخواستی دارد . و هر دو هدیه ای از جواهر در سینی گذارده و گل بچه ای روی آن ها قرار می دهند زرین عذار تنها گل بچه را بر می دارد حالا نوبت خان صنم پریزاد است و او تاج سر ، یک انگشتر برلیان با یک بچه گل هدیه می دهد که زرین عذار بچه گل و انگشتر را بر می دارد . خان صنم پریزاد دستور می دهد قالیچه ای که هزار دختر آن را حمل میکنند آورده شود و داخل صندوق می شود پسر که نامرئی است به دنبال او می رود و وقتی در آسمان اوج میگیرد دو تار و آوازش را به صدا در می آورد . دختر که نمی توانند او را ببیند ، در بازگشت گلرخ پریزاد را صدا می زند و به او میگوید "این آتش را تو اینجا به پا کردی". پسر و گلرخ پریزاد بر میگردند. به چهار باغ حصار، ولی خان صنم پریزاد سخت عاشق این شخص نامرئی شده و حاضر نیست تخت خود را رها کند و در بستر بیماری قرار میگیرد . به محض بازگشت پسر دقت می کند که دختر صندوق کجا پنهان کرده است سپس خودش را به خواب میزند
-سفر دوم شاهزاده عذار به...
پسر در طرفۀ العین به گلستان ارم می رسد و می بیند همه جا خزان شده ، و خان صنم پریزاد بیمار در تخت خوابیده و دو خواهر او ، هر کدام یک طرف تخت ایستاده اند ، زرین عذار دو تار را می نوازد ، و خان صنم پریزاد از بستر بلند شده تمام پریزاد ها و دو خواهر ار مرخص میکند و از " ای غائب جان " می خواهد که خود را آشکار کند و تهدید به خودکشی میکند . پسر میگوید از آدمیزاد است و پریزاد تحمل بوی آدمیزاد را ندارد . دختر میگوید غول هم باشد قبولش دارد همسری اورا میپذیرد.پسر هفت سال در گلستان ارم می ماند تا خواب پدر را می بیند و مایل به بازگشت می شود و با خان صنم پریزاد به شهر دمشق باز میگردد و آنجا عروسی میکنند.
داستان تسبیح نوشتۀ هوشنگ مرادی كرمانی را در اینجا بشنوید
داستان چكمه نوشتۀ هوشنگ مرادی كرمانی را در اینجا بشنوید
داستان نام... شهرت... شمارهٌ شناسنامه... از مجموعۀ "به صيغهٌ اول شخص مفرد" نوشتۀ مهشيد اميرشاهي را با صدای نویسنده در اینجا بشنوید
لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|
گوهر....
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند.سنگ زیبایی درون چشمه دید.آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود.کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد.مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد.نگاهی به زاهد کرد و گفت:« آیا آن سنگ را به من می دهی؟» زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:« من خیلی فکر کردم، تو با اینکه می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی.» بعد دست در جیبش برد و سنگ را درآورد و گفت:« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم.به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟»
لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|
جهان طبیعت

باز جهان طبیعت گل کردو بهار را به ارمغان اورد .بلبلان بر منابری از گل وریحان به نغمه سرایی پرداخته و رویش مجدد حیات را جشن گرفته اند.باد و باران و خورشیدو ماه و ستارگان همراه اب و خاک وسنگو دشت وکوه ودره دست در دست همدیگر رشد وبلوغ را به ارمغان میاورند.هر کجا که بنگری زندگی را لمس میکنی. امروز دشت را سبز فردا سبزتر چند روز بعد غنچهه های نو رس وبعد لبخند را بر چهره گل ها می بینی.شبنم غبار ملالت را از چهره گل زدوده ورود سیرابشان میکند.گل ناز و کرشمه میافریند وپرندگان ناز میخرند تا نیازشان براید .باران کریمانه به دشت وشوره زارمی بارد.انها همه یافته های الهی خود را تقدیم نموده تا در سایه یکدلی و صمیمت بهار را بیافرینند. من وتو چگونه ایم؟
- -------------------------------------------------------
-
موزیک رادیو موزه پيامبر اکرم(ص) پخش مسقيم برنامه
-
.------------------------------------------------------
-
یکی بود،
يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود.
هيچ كى نبود.
خدا تنها بود.
خدا مهربان بود.
خدا بينا بود،
خدا دوستدار زيبائى بود،
خدا دوستدار نيكى بود،
خدا دوستدار شايستگى بود،
خدا از سكوت بدش مى آمد،
خدا از سكون بدش مى آمد،
خدا از پوچى بدش مى آمد،
خدا از نيستى بدش مى آمد …
خدا “آفريننده” بود،
مگر مى شه “نيافريند”؟
ناگهان ابرها را آفريد،
و در فضاى نيستى رها كرد.
ابرهائى از “ذره “ها،
هر ذره:
منظومه اى كوچك، نامش، اتم،
آفتابى در ميان،
و پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار، در گردش،
(كعبه اى، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
ابرها به حركت آمدند،
نيرومند، فروزان، پرچوش و خروش،
مثل دود،
مثل گرداب،
مثل آتش گردان،
اتمى بزرگ، نامش: منظومه،
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار، در گردش،
(كعبه اى، برگردش، پرستندگان، در طواف !
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
زندگى پديد آمد،
گياه ها:
از خزه هاى كوچك تا درختهاى بزرگ،
و حيوان ها:
از ميكروب ها، تا ماموت ها،
و در آخر، انسان:
بدها و خوب ها،
بدها، بدتر از همه بدها،
خوب ها ، خوب تر از همه خوب ها:
بدها مثل شيطان،
خوب ها، مثل خدا.
زندگى، يك “ذره جاندار” ، يك “تخم”،
تخم يك گياه:
در خاك سبز مى شود، سر مى زند، نمو مى كند،
نهال مى شود، جوان مى شود، شا° و برگ مى افشاند،
گل وميوه مى دهد، پير مى شود، خشك مى شود، مى ميرد،
خاك مى شود،
از او باز تخم مى ماند ، مثل روز اول.
تخم يك حيوان:
جنين، نوزاد، كودك، نوجوان، جوان، كامل، پير، مرگ، خاك.
از او باز تخم مى ماند، مثل روز اول.
زندگى هم دور مى زند:
تخم يك گياه، تخم يك حيوان،
از صبح تولد تا شب مرگ، تمام عمر، در جنب و جوش،
در تلاش، در حركت،
هر لحظه در جائى،
هر جا، در حالى،
هميشه و همه جا، در جستجوى لذت ، در پيرامون احتياج،
از تولد تا مرگ زندگى هم دور مى زند:
آفتابى در ميان
- احتياج -
در پيرامونش، زنده اى، زنده هائى، پروانه وار، در گردش،
از نيستى، تا نيستى
(كعبه اى، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
يكى بود، يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود ، هيچ كى نبود.
جهان آفريده شد:
ذره ها، منظومه ها، زنده ها …
زمين ها و آسمان ها، ستاره ها و آفتاب ها، مشرق ها و مغرب ها،
گياهها و حيوانها، ديدنى ها ونديدنى ها،
هر كدام در حركت، در تلاش، با نظمى ثابت، در تغييرى دائم،
زندگى سر زده از مرگ، مرگ زاده زندگى، روز سر زده
از شب، شب زاده روز.
همه چيز در حركت، همه چيز دور زن:
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، در گردش،
از هيچ، تا هيچ
(كعبه اى در ميان، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود،
هيچ كى نبود،
آفرينش پايان يافت و جهان بر پا شد …
و زمين ها و آسمان ها، ستاره ها و آفتاب ها،
مشرق ها و مغرب ها، جاندارها و بيجان ها،
گياه ها و حيوان ها، ذره ها، و منظومه ها …
همه با نظمى ثابت، در تغييرى دائم ، همه در حركت،
حركت هميشگى، هميشه در جستجو، در جستجوى
چيزى، دور زنان، به دور چيزى:
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، در گردش،
از نابودى، تا نابودى
( كعبه اى در ميان، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه )
راستى! چرا تمام چيزهاى جهان شكل كره است؟
زمين، ستاره، خورشيد،
الكترون و پروتون،
هر مولكول، هر اتم،
هر ذره اى:
خشت بناى اين جهان
منظومه اى:
شهرى، دهى، از كشور بى سر و پايان جهان
چرا تمام حركت هاى جهان دايره اى است؟
زمين، ستاره، خورشيد،
هر مولكول، هر اتم،
هر ذره اى:
خشت بناى اين جهان
منظومه اى:
شهرى، دهى، از كشور بى سر و پايان جهان
هر زنده اى:
چه يك گياه، چه جانور
دور مى زند، دايره وار،
تمام چيزهاى جهان مى گردند، دايره وار:
آب، خاك،
شب، روز،
صبح، غروب،
هر ثانيه، هر دقيقه، هر ساعت،
هر هفته، هر ماه، هر فصل:
بهار، تابستان،
پائيز، زمستان،
هرسال!
يكى بود،
يكى نبود، غير از خدا هيچ چى نبود.
هيچ كى نبود،
زمين ها بود،
آسمان ها بود،
ستاره ها، خورشيدها،
مشرق ها، مغرب ها،
فضاى جهان بى آغاز، بى پايان،
و در اين گوشه،
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار،
در گردش، و مجموعاً: يك “منظومه”
و در آن گوشه، يك منظومه ديگر،
و در گوشه ديگر، يكى ديگر،
و يكى ديگر
هفت تا، هفتاد تا، هفتصد تا، هفت هزار تا،
هفتصد هزارتا، هفت ميليون، هفتاد ميليون،
هفتصد ميليون، هفتصد هزار ميليون، هفت
ميليارد، هفتاد ميليارد، هفتصد ميليارد، هفت
هزار ميليارد، كسى چه ميداند چند ميليارد،
ميليارد، ميليارد …!
چشمات را هم بذار و تو خيالت،
يك عدد “يك” روى كاغذ بنويس،
هر چقدر مى تونى ، جلوى يك، صفر بذار،
صفحه ات كه تمام شد، صفحه ديگر بگير،
كاغذت كه تمام شد، كاغذ ديگر بخر،
دواتت كه ته كشيد، دوات ديگر بيار،
جوهرت كه ته كشيد، جوهر ديگر بخر،
وقتى دستت خسته شد، از دوستت خواهش كن
كه او صفر بذاره،
دست او كه خسته شد، تو باز ادامه بده،
تو كه غذا مى خورى، او صفرها رو بذاره،
وقتى تو صفر می گذارى، او غذاشو بخوره،
شب كه ميشه، به نوبت بخوابين،
تو صفر بذار، او بخوابه،
وقتى كه بيدار شد، تو بخواب، او صفر بذاره
پير كه شدين، به بچه هاتون بگين، كارتونو دنبال كنن
شب و روز، بنشينند و صفر بگذارند،
تا آخر عمرشان،
همين جور دست به دست، پشت به پشت،
تا آخر روزگار
آخرهاى عمرتان،
وقتى ديگه پير شدين،
پير زمينگير شدين،
يك لخظه دست از كار بكشين:
صفرا تونه روى كاغذ بشمارين،
خودتونه توى آئينه ببينين،
روز اول فقط دو تا بچه بودين،
فقط بلد بودين كه صفر بذارين،
حالا دو تا پير زمينگير شدين،
فقط مى تونين صفر بشمارين،
چى شد؟
هيچى!
باز بچه شدين،
مثل روز اول شدين،
اون روزها، بزرگترها دلشون براتون مى سوخت،
نازتون مى كردن، پرستاريتون مى كردن، گاهى هم
مسخره تون مى كردن، و حالا كوچكترها،
چون حالا بچه تر شدين،
حالا بچه پيرين،
بچه ريش و پشم دارين،
هفتاد سال، هشتاد سال، نود سال و صد سال راه رفته ايد،
صد سال كار كرده ايد،
از سال ها و سال ها و سالهاى عمر گذر كرده ايد،
آخر كار رسيده ايد به اول!
باز بچه شده ايد:
روى سفيدتون، سياه
موى سياهتون، سفيد
قد سروتون، كمون
الف قامتتون، دور يك نقطه، يك پيچ
دور زده دايره وار و شده “نون”.
سرتون خم شده روى پاهاتون،
گوشه اى نشسته گوله شده، زانو به بغل
سر يه زانو، مثل چى؟
مثل جنين!
مثل روز اول!
خاك بودين، خوراك شدين،
لقمه اى در دهان بابا،
لقمه اى در دهان مامان،
ذره اى تو دل مامان،
ذره اى تو پشت بابا …
مامان و بابا با هم عروسى كردن،
آن ذره و اين ذره با هم يكى شدن،
آن ” يكى”، “تو” شدى،
تو دل مامان
مثل يك تخم مرغ، تو دل مرغ،
با گرمى تن مامان، با خون بدن مامان ، تو زنده شدى،
تو بزرگ شدى، مثل يك تخم مرغ، زير پرهاى مرغ،
نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت،
مامان دردش گرفت،
“تخم مرغ را شكستى”
“يك هو، بيرون جستى”!
افتادى تو گهواره،
جشمات نمى ديد،
گوشات نمى شنيد،
پاهات نمى رفت،
دستات نمى گرفت،
مغزت كار نمى كرد،
هيچ چى نمى فهميدى،
هيچ كس را نمى شناختى،
تو گهواه افتاده بودى
فقط سه كار بلد بودى:
1- شير مكيدن، 2- زيرت شاشيدن، 3- گريه كردن!
صد سال گذشته،
چشمات نمى بينه، گوشات نمى شنوه، پاهات نميره،
دستات نمى گيره، مغرت ديگ كار نمی کنه.
هيچ چى را باز نمى فهمى ، هيچ كس را باز نمى شناسى،
تو بسترت افتاده اى،
فقط سه كار بلدى:
1-…، 2-…، 3-…!
بعد مى ميرى،
ميگذارنت تو دل زمين،
باز خاك مى شى،
از تو هيچى نمى مونه،
“تو” مى مونى،
آدميزاد دور مى زنه،
مثل زمين، مثل زمان، مثل بهار، مثل همه چيز:
آب، گل، درخت، زمين، ستاره، خورشيد، منظومه ها،
كهكشانها، همه جهان!
هيچ بودى، خاك بودى، دور زدى، هيچ شدى، خاك شدى.
از تو چيزى كه مى مونه:
كارى كه كردى مى مونه،
هر كارى كردى مى مونه،
… كارى اگر كردى، مى مونى،
حالا بشين، بچه ء پير،
شماره ء ستاره ها، منظومه ها به چند رسيد؟
“يك”، جلوش يك ميليون صفر؟
صد ميليون صفر؟ يك ميليارد؟ صد ميليارد…؟
نمى توانى بشمارى،
“يك”، جلوش صد متر صفر؟ يك كيلومتر؟ صد كيلومتر؟ صد فرسنگ؟
هر چى كه هست، ضربش كن در هر چه كه هست،
هر چه كه شد، باز ضرب كن در هر چه كه شد،
هى ضرب كن، هى ضرب كن، هى ضرب كن،
صفحه اگر تمام شد، صفحه ء ديگرى بگير،
كاغذ اگر تمام شد، كاغذ ديگرى بخر،
جوهر اگر تمام شد…
دستت اگر خسته شد…
خواب … خوراك … دوست، ادامه … بچه ها …،
شمارهء ستاره ها، منظومه ها، تمام چيزهاى جهان،
به چند رسيد؟
“يك”
جلو يك، صفر ها
هزار تا صفر؟
يك ميليون؟ يك ميليارد؟
صد كيلومتر؟ صد فرسنگ؟
از جلو “يك”، صف صفر، تا به كجا؟
آن سر شهر؟ آن سر كوه؟ تا دريا؟ تا صحرا؟ تا به افق؟
تا … آن سر دنيا؟
ته دنيا؟
نه، نه، تا هميشه، تا همه جا،
تا هر جا كه جا باشه،
تا آن جائيكه تو بتونى بشمارى،
يا بتونى جلو “يك” صفر بذارى.
شمارهء جماد ها، نباتها،
پرنده ها، خزنده ها، چرنده ها، درنده ها،
آدم ها، فرشته ها،
زمين ها، آسمانها،
ستاره ها، خورشيد ها، ذره ها، منظومه ها،
ديده ها، نديده ها،
پست و بالا،
زشت و زيبا،
خوب و بد ها،
هر چه كه هست،
هر چه كه تو اين دنياست،
هر چى كه دنيا اسمشه،
همه جهان، همهء وجود، همه ش همينه!
معنى عالم همينه:
شمارهء تمام چيزهاى جهان،
چه آشكار و چه نهان،
چه در زمين، چه آسمان،
جمادها، نبات ها،
جانوران، آدميان،
ستاره ها، خورشيد ها، منظومه ها،
شمارهء تمام هستى همينه:
“يك”
جلوش،
تا بى نهايت -
صفر ها.
ببين:
فقط “يك” عدده،
ببين:
فقط “يك عدد”ه، به غير “يك”، هر چه كه هست،
چه ده، چه صد، هزار، هزار، چه ميليون، چه ميليارد،
چه بيشمار-
شماره نيست، هيچ نيست،
هستند، اما نيستند،
نيستند، اما هستند،
“صفر”ند! يعنى “خالى” اند،
“هيچ” اند،
“پوچ” اند،
بى”معنى”اند، يك “عدد” خشك و خالى هم نيستند،
“نيستند”!
زيرا، فقط “يك” عدده،
چونكه، فقط “يكعدد”ه،
اما همين “صفر”، جلو “يك” نشست … !!؟؟
وقتى صفر ها، جلو “يك” مى نشينند،
“يك” را صد ها و ميليون ها و بيليون ها مى كنند،
اما صد ها و ميليون ها و بيليون ها،
فقط “يك”اند.
صد ها “يك”، ميليونها “يك”، بيليونها “يك” …
زيرا،
فقط “يك” عدده،
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه،
يعنى:
دو تا يك، سه تا يك، چهار تا يك، پنج تا يك، شش تا يك،
هفت تا يك، هشت تا يك، نه تا يك،
ده، يازده، دوازده، سيزده، چهارده، پانزده، شانزده،
هفده، هجده، نوزده، بيست،
سى و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود و صد …
دويست و سيصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و
هشتصد و نه صد و هزار، ميليون و بيليون و تريليون … و همه
فقط
“يك” است و بقيه صفر!
توى حساب:
فقط “يك” عدده،
تو اين عالم:
فقط “يكعدد”ه،
بقيه هر چه كه هست
صفر است،
همه صفرند،
هيچ اند،
پوچ اند،
خالى اند،
“صفر”: يك دايرهء تو خالى،
دور مى زند،
و آخرش می رسد به اولش و …
هيچ!
همين!
فقط ،
يك است و جلوش -تا بى نهايت- صفر ها،
صفر: خالى، پوچ، هيچ!
وقتى بخواد “خود”ش باشه،
تنها باشه،
وقتى بخواد فقط با صفر ها باشه.
اما وقتى جلو “يك” بشينه … !؟
وقتى بخواد فقط براى “يك” باشه،
از پوچى و از تنهائى در بياد،
همنشين يك بشه!؟
تو بچه جان!
بچهء نه ساله، ده ساله!
كه هيچ بودى، خاك بودى، خوراك شدى،
هشتاد سال ديگر، نود سال ديگر، يك بچهء پير ميشى،
هيچ ميشى، خاك ميشى،
دور مى زنى،
دايره اى،
بى جهت، بى معنى، تو خالى:
باز از آخر، ميرسى، به اول،
مثل صفر،
وقتى براى خودت زندگى كنى،
وقتى بخواى فقط براى “خودت” باشى،
تنها باشى،
وقتى بخواى فقط با صفرها باشى،
عمر تو، مثل يك خط منحنى، روى خودت دور ميزنه،
مثل صفر،
باز از آخر، می رسى، به اول!
مى مونى، مى گندى،
مثل مرداب، مثل حوض،
بسته می شى، مثل دايره،
مثل “صفر”!
اما اگر جلو “يك” بشينى …؟
اگر بخواى فقط براى “يك” باشى،
از پوچى و از تنهائى در بياى،
همنشين “يك” بشى … !؟ بايد براى ديگران زندگى كنى
عمر تو، مثل يك خط افقى پيش می ره،
مثل راه،
مثل رود،
وقتى بخواهى از “خودت”، دور بشى،
از آخر، به آبادى می رسى، مثل راه
از آخر، می ريزى، به دريا، مثل رود
اما اگر جلو “يك” بنشينى،
اگر بخواى فقط براى “يك باشى،
از پوچى و از تنهائى در بياى،
همنشين “يك” بشى،
بايد براى ديگران بميرى،
عمر تو، مثل يك خط عمودى، بالا می ره،
مثل موج،
مثل طوفان،
مثل يك قلهء بلند مغرور،
تو تپه ها،
مثل درخت سرو آزاد،
تو خزه ها،
كه به روى خورشيد می رويه،
به آسمان قد مى كشه -
مثل يك انسان بزرگ، يك “شهيد”،
يك امام،
تو گرگ ها، تو روباه ها، تو موش ها، تو ميش ها،
كه “پا ميشه”، كه “می ايسته”،
بپا خيزى، بايستى،
تو صفر ها،
مثل “يك”!
بله،
فقط “يك” عدده،
زيرا:
فقط “يكعدد”ه،
شمارهء ستاره ها و ماه ها، ذره ها، منظومه ها،
زمين ها، آسمانها،
جماد ها، نباتها،
جانوران، آدميان،
ديده ها، نديده ها،
پست و بالا،
زشت و زيبا،
خوب و بد ها،
هر چى كه هست
هر چى كه توى اين دنياست
هر چى كه دنيا توش است
شماره ء تمام چيزهاى عالم،
“يك”،
جلوش تا
- بى نهايت -
صفر ها!
“يك”ى هست،
“يك”ى نيست،
غير از “خدا”،
هيچ كس نيست،
غير از “خدا”،
هيچ چيز نيست . بشـــنوید
ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|
-
اولین روز دبستان

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
==========================================
شعر صوتی نشانی از سهراب سپهری 
ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|
-
بوی تنهایی بشنوید

برای شنیدن دکلمه اشعار اینجا و برای شنیدن البوم موسیقی اینجا کلیک کنید
ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|
چرا دلم نکند تب؟


|
اوج حس تنهائی هر آدمی! که در انتظاریست متفاوت! لحظه ی وصال اوست... و من چقدر دلم تنهائی می خواهد!
چرا دلم نکند تب!؟ زمان ، زمان عجیبی ست!
نفس نمانده به کامم ، هوا هوای غریبی ست!
چه رسم عاشقی است این انتظار مجازی!
تعارفات زبانی ، حساب های ریاضی!
چرا دلم نزند لک!؟ سایه ها که دو رنگند!
عشق ها که دروغین ، دشنه اند و تفنگند!
آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار!
مشق های نه مشتاق ، قلب ها همه بیمار!
چرا دلم نکند تب؟
زمانه خانه ی جنگ است!
ماندنم ننگ است...
نشان ، نشانه ی گندم ، بیا دلم تنگ است... |
دانلود فایل با حجم ۶۴۷ کیلوبایت از (اینجا)

( نامه ای برای تو / با صدای خاطره انگیزاستاد شجریان)
کلام ترانه
ای که دور از تو چون مرغ پرشکستهام / بی تو در باغ غم، منتظر نشستهام / مینویسم امشب از صفای دل، نامهای پر آرزو برای تو / که به دیدنم بیا، دور از این بهانهها / تو طنین شعر عاشقانهای / همچو روح شادی زمانهای / تو بیا که بشکفد به لبم ترانهای/ چه شود گر بدهی جواب نامهی مرا / بنویسی دو سه جمله با کلام بیریا / که در آنجا ز خیال من نمیشوی رها / پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه / مینویسم امشب از صفای دل / نامهای پر آرزو برای تو / که به دیدنم بیا / دور از این بهانهها...


ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|
سیب زندگی

... اين روزها "مهرباني " بيشتر از قبل شده و هوائي كه آدمها را مست از بوي خوش زندگي كرده..
يادش بخير كودكي.. سيبهائي كه طعم "سيب زندگي" ميداد.. و سينيهاي كه "محبت" ميآورد..
--------------------------------------------------------------------------------
فیلم کوتاهی از ظهیرالدوله کار کیانوش رمضانی را در اینجا ببینید و اکنون جهت رفع خستگی به این سرگرمی توجه کنید.شش قورباغه که سه تا قهوه اي رنگ ( سمت راست ) و سه تا زرد رنگ ( سمت چپ ) هستند. مي خواهند جايشان را عوض کنند . يعني سه قورباغه سمت راست مي خواهند سمت چپ بيايند و سه قورباغه سمت چپ سمت راست بروند. البته شرايطي براي اين کار وجود دارد.1 : قورباغه ها نمي توانند به عقب برگردنند. 2 : يک قورباغه فقط مي تواند از روي يک قورباغه ديگر پرش کند. 3 : مکاني که قورباغه مي خواهد آنجا فرود آيد بايد خالي باشد. اگر بتوانيد اين بازي را درست به انجام برسانيد هوش و حواس خوبي داريد

شروع بازي 

لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|
جام رویایی
راز دنيا چيست؟
طعم گمراهي
زير و بر نا حق
جام رويايي!
يك جهان نيرنگ
در كمين ابليس
بي امان فرياد
جور تنهايي!
در نهان مويه
چون عيان تلخند!
قبله ها گمراه
صورت آرايي!
ظرف ها لبريز
از كلاف رنج
گمشدن بسيار
نيست پروايي؟
تا به كي تحقير؟
تا كجا تزوير؟
خسته ام از خويش
مرك مي آيي؟
انتهامان هيچ
از ازل در رنج
اي خداي سوك
مانده آسايي؟
در گلويم بغض
آتش افكنده است
رازيم بر هيج...
راه بنمايي!
يك طرف دوزخ
يك طرف برزخ
چون گره در خويش
كور و كورايي
كو مجال عمر؟
خسته از تلخند...
شهره ي شهرو
خاك پيمايي؟!
رزقمان ننگين
نقشمان چركين!
جام بشكسته
روح فرسايي!
اي اجل عاجل
داغ زن بر دل
گردني باطل
بزم و شيدايي؟
دانلود فایل با حجم ۰۹/۱ مگا بایت از (اینجا)


لينك | نوشته شده در ساعت توسط سعید خجسته نزاد|